خرید بک لینک
امروز روز خوبیـست! فقط چند مشکل دارد که خیلی هم حاد نیستند؛ یکی اینکه دومین هندزفری ام را در این ماه خراب کردم و باید بروم جدید بخرم، بعد هم باتری لپ تاپم ناگهانی خاموش شد و حالا دیگر بدون برق روشن نمی ماند، دندان هایم هم از صبح همه با هم به آخ و وای افتاده اند و با یک حساب سر انگشتی، سه میلیون و ششصد هزینهی دندان باید بکنم، جدا از چند روز درد و بیکاری و ... که خواهم داشت! اما عوضش از حالا تا 12 ساعت دیگر، وقت دارم هر چقدر این دو هقته فیلم ندیدم، ببینم! هر چقدر موزیک نگذاشتم و اتاق را تاریک کنم و دیوانه شوم، دیوانه شوم! آخ آخ! نمی دانید چه حسی دارد...! تازه اینکه بالاخره امروز میخواهم یک قرار دو ساله را شکست دهم و بتمن را ببینم! قرار بود بعد از هجده سالگی ببینم ولی خب دل، دلش بتمن میخواهد... همین حالا هم از 10Things I Hate About You بر میگردم که باید اعتراف کنم دوستش داشتم! خصوصا اینکه بنظر میرسد حالا تمام فیلمهایی که در دبیرستان های آمریکایی ضبط شده اند را دیده ام! [بجز High School] بشنویم: Untouchable by Anathema ببینیم: 10Things... (برگرفته از نمایشنامهی شکسپیر...) کلیک کنید:

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

یا حضرت جیسس کرایست :/ بتمن دیگر چه کوفتی بود ؟! دیوانه شدم به ضرس قاطع! ذهنم شبیه یک « ؟! » خیلی بزرگ شده! آقا من شکایت دارم! از نولان، از حیث لجر، از کریستین بیل، از گری الدمن و از گاتام سیتی و تمام عوامل! شکایت دارم چون همین الان یک soul kidnap بسیار بسیار بزرگ رخ داده! "من کیستم و اینجا کجاست" به معنای واقعی! "غرق نشو علی! نفس بکش.. نفس! لعنتی نفس بکش! این حق تو نیست که اینجوری بمیری! بهت گفته بودم تا 18 سالگی حق مردن نداری... ای لعنت به تو! چقدر احمقی آخه ؟! آخه ک... استغفرالله!" آیا لرزش دستان تا نیم ساعت بعد از شوالیهی تاریکی عادیـست ؟!

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

یک برونگرا وقتی فیلم می بیند چه میکند؟! احتمالا به دنبال یک شنوندهی خوب میگردد که بنشیند و برایش از اول تا آخر فیلم را تعریف کند و خودش را تخلیه کند! حداقل برای من که اینگونه پیش میرود! و چقدر خوب که امروز یکی از همان شنوندههای خوب را به تور انداختم و برایش از اول تا آخر فیلم را با هیجان خاص خودم توضیح دادم! سکانس های مهم را برایش پخش میکردم و تعریف میکردم که چه شده و چرا اینطور شده! حالا کمی حالم بهتر است و کمی بیشتر منطقی شده ام! شوالیهی تاریکی دیوانه ام کرد! کمی بیشتر از اینسپشن و اینتراستلار و در حد و اندازه های فایت کلاب و اترنال سانشاین! اما قطعا شوالیهی تاریکی بیش از همهی اینها حرف برای گرفتن دارد [بجز فایت کلاب] ... از همان سکانس دزدی از بانک گرفته تا سکانس فرار نمادین بتمن (که تمام مفاهیم فیلم را در خودش گنجانده بود!) همه و همه بتمن را به متفاوت ترین فیلم ژانر خودش تبدیل میکند! البته از همان اول هم که میخواستم بتمن را ببینم انتظار یک ابرقهرمانی مشابه اسپایدرمن و سوپرمن نداشتم! اما حقیقتا نمیدانستم که شوالیهی تاریکی اینقدر عمیق و گیراست! دیالوگـها فراتر از انتظار خوب ه

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

جمعه شب است و هیچ مناسبت خاصی ندارد؛ جز اینکه داشتم از بلاگ یکی از دوستان گذر میکردم و از پدربزرگـشان خواندم! ذهن و جانِ من هم روی این کلمه آنقدر حساس است که نگو! یکهو دلم برای "آقاجون" خودم تنگ شد! خیلی! همانی که اگر هنوز بود، نیمی از دلخوشی زندگی ام بود.. همانی که یک سحرِ بارانی گذاشت و رفت؛ بدون اینکه قبلـش زنگ بزند و بگوید "عــــــلی آقا ! از اینورا نمیای ؟! میدونی چند وقته ندیدمت ؟" بعد من بروم آنجا و تا دم رفتنـش، از سپاهان و ذوب آهن برایم بگوید و از انقلاب بگوید و از اینکه "اگه برنج ته بشقاب بمونه خدا ناراحت میشه" و دست آخر با لبان لرزانـش پیشانی ام را ببوسد و آنوقت برود... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

یادم می آید، زمانی تمام مناجات سحرگاهان و شامگاهانـم این بود که مبادا جرّاحی نیاز شوم یا به بیماری دردناکی دچار! حتی وقتی علنا دست به دعا برمیداشتم،میگفتم که بار الهی! پیش از وقوع هرگونه بیماری که موجب درد و رنج شود، مرا بمیران ! مرا بمیران و از شرّ جرّاحی و آمپول و تیغ و از این قبیل موارد محفوظ بدار! یکجور iatrophobiaی شدید که البته همچنان هم پایدار است و حتی خفیف هم نشده است؛ تنها تفاوت اینکه هر روز دست به دعا نمی شوم که برای مردن به خدا التماس کنم! :دی حال و روز اینروزهای من، مقابله با فوبیاهاست! حال یا فوبیا مرا شکست می دهد یا درد، فوبیا را! پیش از این تنها فوبیایی که توانسته ام بطور نسبی مغلوبش کنم، کلاستروفوبیا بوده است! کلاستروفوبیا را برایتان بگویم که واقعا مرگناک است! اگر تجربهاش نکردید، باید بدانید که فرد مبتلا، هنگام حضور در شلوغی و تنگنا و غار و دستگاه ام آر آی و آسانسور و... تا سر حد مرگ می ترسد، نفسـش به شماره می افتد و حتی از حال می رود! در روزهای آتی، شاید مجبور به تسلیم شدن در برابر پزشکهراسی و بدتر، تریپانوفوبیا شوم! شاید هم نشوم و اجازه دهم دندانی که دردش را با

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

جدا از اینکه روحانی نیمی از رای های خودش را از دست داد و این را میتوان زیر پست اینستاگرامش به وضوح دید [خواهشا نروید ببینید! کامنت های من را هم یکهو می بیند، آبرویم می رود!] ، چرا صدا و سیما اینطور تغییر جهت داد؟! آیا آیت الله رفسنجانی از سران فتنه نبودند؟! یکهو نامههای قربانت شوم برای رهبری را از کجا پیدا کردند؟! رفسنجانی، حداقل تا آنجا که من به یاد دارم، همیشه موزد تنفر خالص اصولگراها بوده... حالا به ناگاه، عشق 59 ساله را علنی میکنند و عدهای از اصولگراها عاشقانه به تصویر شبکهی خبر می نگرند و با دیالوگ "چه کسی را صمیمی تر از من و رهبری می یابید؟" می گریند! ای لعنت به دو رویی! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

اگرچه هنوز افتخار مکالمهی فیس تو فیس با خدا را نداشته و موفق به در آوردن جزئیات خلقت از زیر زبانـش نشده ام، اما همچون ساعت دوزاده ظهر برایم روشن است که اینی که من می بینم، حتی یک درصد هم به آنچیزی که خدا میخواسته شباهت ندارد! حالا اینکه من چطور می بینم و آیا درست می بینم یا خیر؟! بله! نمونهاش قدرت و جاه طلبی! بحثی نیست که قدرت چقدر وسوسهانگیز و لذتبخش است و شاید پس از ملاقات رو در رو با یک ردهدِ اورجینال (:دی) ، در مقام بالاترین لذت بشری باشد، اما راستش را بخواهید، مسیر درستی نیست! صرفِ اینکه خود قدرتطلبان راضی، دین راضی، مورد قدرت قرار گرفتگان هم راضی، نشانهی درستی مسیر قدرت طلبی نیست! پر واضح است که حتی منِ نویسنده که دارم قدرت طلبی را نقد میکنم و شمای خواننده - که یا در دلتان می گویید "راست میگه ها" و یا "دوباره چرندیات این یارو!" - هم قدرت طلب هستیم و موقعیتش پیش بیاید از فرمانروایی بر -حتی شده- یک نفر هم کوتاهی نمی کنیم! اینجاست که آن روی سگی من بالا می آید! اینکه ما انسانها تشنهی قدرت و احترام هستیم، ولو افراد مطیع تعدادشان از انگشتان دست هم بیشتر نشود، نهایتش ختم می شو

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

از یه جایی به بعد دیگه هیچ رقمه نمیتونی به این حافظهی کوفتی اعتماد کنی!

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

امروز بیش از هر روز دیگری به این پی بردم که گویا دنیا، دنیای نشدن هاست! یک هفته برنامه میریزی برای روزی مثل امروز و بعد همهی رشته ها به یک باره پنبه می شود! امروز بیش از هر روز دیگری درد دل شنیدم و البته بیش از هر روز دیگری فقط شنیدم و اصلا و ابدا گوش ندادم! شاید هم گوش دادم، نمیدانم! ولی دلم میخواهد گوش نداده باشم... فقط یک جایی خوب شنیدم که "واقعا واسم عجیبه که تو چطوری این همه بهت بدی کردم هنوز اینجوری هستی!" و کاش من گفته بودم "تو چطور اینقدر بهت خوبی کردم هنوز اینقدر عوضی هستی لعنتی ؟!" ... اما خب میدانید که! همیشه همان موقع که باید بشود نمی شود! مثل همین صحبتی که باید میشد و بعد، جواب شنیده میشد، ولی نشد... بعدتر، امروز به امشب پیوند خورد و قدم ها در تاریکی شب گم شد... گُم که هیچ! گم و گور...!! و البته هنوز میخندم به تمام آنچه که باید میشد و نشد...!! :)

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

گاهی وقتی دلت بد گرفته است و حال و حوصلهی هیچکس را نداری، هم صحبتی با رفقای نسبتا مجازی حالت را کلی بهتر میکند! برگرفته از سخنان میرزایــمان که بگویم(!)، این دوستی ها کاملا مجازی نیستند...! شاید در بستری باشند که واقعی نمی نماید، ولی تاثیرات آن چه مثبت و چه منفی، در زندگیـهای واقعیـمان هم هست! حتی شده با خواندن یک کامنت، چند ساعتی را کاملا شارژ شوم! اصلا همین کامنت بازیـهاست که باعث می شود لپ تاپم را گاهی یک هفته تا یک ماه خاموش نکنم! یا بعضی شب ها وسط فکر کردن به جوابِ کامنتِ طرفِ مقابلم خوابم ببرد و شاید ذهنم تا صبح به آن کامنت فکر کند! خلاصه خواستم بگویم که شاید اینستاگرام و توییتر و... بخشی از تفریحاتم باشند، ولی اینجا و افراد آن، بخشی از زندگی ام هستند؛ خوشبختانه همان بخشی که معمولا با آرامشـم درگیر است و باید عرض کنم که کاملا عاشق این قسمت از زندگی هستم! :)) inspired by.... همونجا وسط خیابون که داشتم پست نوزدهسالگیِ پرتقال را میخوندم و یه لبخند گنده نشست روی لبم! با خودم گفتم که چقدر جالبه که واسه تولد دوست نسبتا مجازی هم اینقدر خوشحال میشیم! قطعا باید دوستـشون داشته ب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

-خیابان چهارباغ کتابفروشی جالبی دارد! بک کتابفروشی شیک و پیک که وقتی وارد آن می شوی، انتظار نمی رود کمتر از یک ساعت توقف کنی! اما بهتر از خود کتابـها و در و دیوار فروشگاه، صاحب کتاب فروشیـست! پیرمردی جوان و عارف گونه با ریش های بلند و سفید که همیشه روی میز روبرویـش چند پیپ با توتونـهای متفاوت ردیف شده است! همین که در را باز میکنی و داخل می شوی، بعد از شنیدن موسیقی ای که بی رحمانه با فضای داخل آن هماهنگ است؛ استنشاق بوی پیپ کاپیتان بلک قطعا سرمستـت می کند! بنظر نمی رسد از پیپ های دیگرش چندان استفاده کند، ولی آنها را هم دوست دارد، که اگر نداشت اینطور کنار هم ردیفـشان نمیکرد! از اینها که بگذریم، پیرمرد خیلی خوش خلق و خوش برخورد است! اگر یک ساعت تمام هم آنجا توقف کنی و دست از پا درازتر بخواهی خارج شوی، لبخندزنان بدرقه ات میکند و این خوب است! :) -اینروز ها باید حواسـم را جمع کنم که اگرچه اصفهان خشک و بی روح شده و نه باران دارد و نه برف، اما هوا همچنان بسیار سرد است! لذا وقتی خواستم سوار دوچرخه شوم و به آرایشگاه بروم، پیراهن گزینهی مناسبی نیست! اصلا هم گزینهی مناسبی نیست! پس لافِ "م

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

این آهنگی که اخیرا از طریق یکی از دوستانم به من رسیده، شده تمام آنچه که در روز می شنوم و تمام آنچه زیر لب میخوانم! آنقدر خوب است که هر لحظه حس میکنم که الآن وقت گفتن جملهی "دِ بزن لعنتتتییی.. بزن خلاصم کن!" است! در هر لحظه از این آهنگ جان میدهم حقیقتا... البته تعداد آهنگـهایی که این ویژگی را دارند باید بیشتر شود! میخواهم یک پلی لیست "بزن خلاصم کن" بسازم!... اگر احیانا از این موزیکـها گوش میدهید، برایم بفرستید که بد خواهانـشان ام! اصلا اینجوری بودنـشان هم مهم نیست! فقط بهترین آهنگ زندگیـتان را برایم بفرستید ... می شود لطفا ؟! :) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

یکی از بهترین حس های عالم "یافتم!" است! مثلا فرض کنید برای سوالی نیم ساعت وقت میگذارید و در آخرین لحظهی نا امیدی نتیجه میگیرید و جواب بدست می آید! حالا این حس را تعمیم دهید به تمام تلاشـهای زندگی...! مثلا "یافتم" در ساعت 00:40 بیست و هفتم دِی! آنقَدَر خوب است که نگو! حتی آنقدر خوب است که باختن رئال در ثانیهی آخر هم به چشم نمی آید! حتی بد بودن منچستر هم! :)) .: آهنگهایی که فرستادید را یکی یکی دارم گوش میکنم! بعضی، واقعا محشرند! طچکرات لازم را بعد از به سرانجام رسیدن پلیلیست خواهم کرد! :دی ضمن اینکه؛ خدایی اگه نفرستادید، تا فردا بفرستید! دو تا کلمه تایپ کردن که کار سختی نیست :/ مرسی،اه :|

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

پهپادی بودم
و تو پدافند هوایی...
دور شدم دور شدم دور...
#پیامکی!

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

امروز بعد از مدتی،بالاخره یه دل سیر خندیدم !!! اونقدر خوب بود، اونقدر همه چی دلچسب بود که تقریبا هیچ چیز دیگهای نمی تونه این حس خوب رو ازم بگیره :)) بحث آزاد انگلیسیـمون که سه ساعت و نیم خنده و حتی قهقهه بود! هر دو تا استاد امروزـمون آخر کلاس گفتند "حیف که دلم نمیاد بندازمت!" حتی آقای م. که به شدت توپش پر بود! البته من هم خیلی کار بدی نکردم... استاد گفت با شنیدن کلمهی friendship یاد چی می افتید ؟! گفتم Your aunt :/ حرف بدی زدم عایا؟! :دی [البته نمیدونم چرا امروز در کل یه کم بی ادب شده بودم توی کلاس! فکر کنم تاثیرات پارتنر عزیزم بود :/] بعد از کلاس هم که تمام عوامل دپرس کنندهی این چند روز کنار زده شد و شکراً لله،فعلا همه چی -با تقریب 50درصد- بر وفق مراده! [وسط نوشته. اصفهانی اگر هستید؛به کافه رادیو یه سری بزنید حتما ! همه چی که توی جلفا و خاقانی نیست! والا :| ] عصر هم که فوتبال بود :/ از اون فوتبال هایی که منتظری سایرین منزل رو ترک کنند و هر چی بد و بیراه هست به داور و حریف نثار کنی! یعنی این دروازهبانِ فلان فلان شده حداقل بیست دقه از وقت بازی رو تلف کرد! البته دست دوستان

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:22

از من به شما نصیحت! فیلمی نبینید که بعد از تموم شدنـش با خودتون بگید "من که بهتر از این میتونستم فیلم بسازم!" :) و... وقتی یه فیلمباز مثل من میگه که "من بهترشو میتونم بسازم!" واقعا همینطوره.. شما به توانایی های من هم شک نداشته باشید! اصلا شما "مارگت رابی" و "رابرت پتینسون" را بدید به من، اگه توی خونهی خودمون (که از قضا دیوارـهاش هم مثل House of Grey تمام شیشهای نیستند) فیلمی نساختم که کف از دهان سم تیلور و دوستاش لبریز بشه، هر چی خواستید بگید! اسمش رو هم میذارم some shades of someone که مرموز هم جلوه کنه :/ فیلمنامه هم همین الان آمادهـس! به این ترتیب که... "" آنا و کریسشن(کریستین) توی راهروی دانشگاه میخورند به همدیگه و جزوه های آنا میریزه! از اونجایی که آنا خیلی خجالتیـه، کلی عذرخواهی میکنه و بعد میپرسه «شما همجنس گرایید ؟!» (که خب دلیل سوالش هم واضحه! کریسشن یه پسر خیلی پولداره ولی هیچ دوست دختری نداره!) بعد پسره میگه که «نه! من از شما خوشم میاد! بیاید بریم یه قهوه بخوریم!» آنا هم کلی خوشحال میشه و میرن قهوهـشون رو میخورن و بعد هم مشابه سایر فیلم های آمریکایی، کریسشن و آنا میر

برچسب: screenplay someone else lyrics,screenplay some like it,screenplay someone else, نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:22

در حالیکه فیفتی شیدز و ساسج پارتی(مایهی ننک انیمیشنـها!) حالم را بد کرده بودند و دلم میخواست یک نفر پیدا شود که بنشیند کنارم و به نوبت، هر کدامـمان یک فحش نثار روح بزرگوار سازندگانِ فیلمهای نامبرده کنیم، هوا ابری شد! حقیقتا هوا که ابری شد و هر چقدر پردهـهای پنجرهی اتاقم را کنار میزدم،نوری به داخل نمی آمد،حالم خوب شد ... ! بعد هم که از این برفک ها باریدن گرفت،عالی شد! (برفک: برف کوچکی که به جای آسمان، از شهرها و نواحی اطراف به شهرهای بیبرف می آید که دلشان نسوزد! +در اخبار هواشناسی: بادروبه) هوا که کاملا تاریک شد و دیگر برفکـها هم نمایان نبودند، خواستم که از میان چند ده فیلمی که بسیار نامنظم طور،روی دسکتاپ،پوشه در پوشه ریخته بودند،فیلم برگزینم! آن هم طبق سیستم عجیب خودم؛بازیگر محوری! همان اولین فیلمی که گوگل کردم،هوش از سرم پرانید! «مارگت رابیِ -عزیزم!» ، «کالب* -در فیلم اکس ماشینا» و با حضور «راشل مک آدامز +چتریـهایش!».. اصلا روایت شده که اگر فیلمی با بازی راشل پیدا کردید؛باید ببینید،وگرنه تماشای یکی از زیباترین لبخندهای دنیا را از دست خواهید داد! خلاصه اینکه،برنجک و یک پاکت ش

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:22

وقتی فهمیدم که در کربلا چند ده نفر را از دست دادیم،دلم بدجور شکست... دلم نمیخواست باور کنم.. آخَر مگر می شود؟! هفتاد و یک نفر آدم به چه گناهی باید رخت از دنیا ببندند... ؟ چه کسی مسئول این تراژدی تلخ است ؟! چه نهادی جرأت میکند که این حادثه را برعهده بگیرد ؟! هیچکس .. و هیچ کس هم نیازی نیست عهده دار شود.. جداً میگویم! شاید (شاید که نه،قطعا!) بشود برای افزایش امنیت زائران تلاش کرد؛ولی وقتی پای حرامزادههای داعشی در میان است،انصافا نباید تقصیر را گردن کربلا رفتن و اربعین و... بیندازیم! اما دیروز،وقتی هنوز خون زائران کربلا خشک نشده بود و یک ملت، عزادار پنجاه شهید ایرانی حادثه بودند،خبر رسید که در همین نزدیکی،بیخ گوشـمان، در امنـترین نقطهی دنیا، دو قطار به هم خوردند و واویلا ... دیگر قابل تحمل نبود! نخوان خانم شریفی مقدم... نخوان! این یکی را دیگر باور نخواهیم کرد... اصلا چطور میتوان باور کرد؟! دِ آخه لعنتی؛ آمار خیلی زیاده... فراتر از تمام باورهاست... حدود صد نفر انسان بی گناه، آن هم طی دو روز ... ؟! اصلا یادش می افتم مو بر تنم سیخ می شود و راه گلویم بند می آید... آنوقت،خیلی وقیحانه میگ

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

حوای مقدس مدتی پیش رفت... بدون اینکه اطلاعیهای در وبلاگش بزند...! :( هدی نویسندهی deeply.truly.madly هم همان موقع ها بود که رفت... بدون اطلاع! بانو الف. لام. ناز هم مدتی بسیار طولانی نبودند... (خدا را بسی شاکریم که دوباره برگشتند!) بعدتر، مترسک،دوست بسیاری از وبلاگنویسان هم رفت... ر. کاذیمو با آن قلم باصفا و جذابش،روز 27 آبان،کرکرهی وبلاگش را پایین کشید و اصلا هم نگفت که آیا روزی برمیگردد یا نه... یک شوک دیوانه کننده بود وقتی روی ستارهاش با عنوان "تیاترِ ما هم تموم شد رفقا" کلیک کردم و به جای یک پستِ کاذیمو_طور ، با یک جملهی "****" روبرو شدم :( امشب هم که یهویی پرتقال رفت تا چند ماه دیگر برگردد... :( .: غمگینم! مثل خوانندهای که وبلاگـهای مورد علاقهاش یکی یکی تعطیل میشوند :( ادامه مطلب

برچسب: یاران چه غریبانه,رفتند ازاین خانه,یاران چه غریبانه,یاران چه غریبانه کویتی پور, نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

+ نامهی اول خطاب به نمایندهی مردم! نمایندهی عزیز! شما غلط میکنی که به وظیفهات عمل میکنی! مگر اینجا شهر هرت است ؟! شما حقوق نجومیات را بگیر و در عوض آن،لام تا کام حرفی بر نیاور! صحبتی هم داشتی، قبل از آن با لیست "انتقادهایی که موجب صدور حکم جلب برای شما نمیشود" چک کن؛ تا اینطور باعث رسوایی "آقایان" نشوی...! آخر دستگاه قضا چه ارتباطی با شما دارد ؟! نهایتا می توانی فحشِ اقوام و بستگان را نثار روح جناب ظریف و برجامـش کنی [که الحق و الانصاف،در حال حاضر تنها مسئولین کثیف و به درد نخورِ نظام،آقایان وزارت خارجه اند!] جناب عارف هم عرض کردند که فعلا برای خرابتر نشدن اوضاعِ خراب مملکت، بهتر است خودمان را به بیخیالی بزنیم؛ -درست همانگونه که امام علی در برابر ابوبکرها و عُمَرهای عصر خودشان عمل کردند! :دی O_o و من الله توفیق :) + نامهی دوم برای روحانی عزیز، حاج آقای ماندگاری که... به مناسبت رحلت پیامبر، فرمودند: «ما باید معاویه و یزیدِ زمانه را بشناسیم! آمریکا و اسراییل دشمنان اصلی نظام و اسلاماند! نباید با معاویهها و یزیدهای زمانه دست دوستی بدهیم!» میگم که! حاج آقااااا (لوس_طور بخونی

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

سلام! بعد از چندی آمدم تا خدمتتان ارائه کنم چند عدد موزیک دلنشین و دوست داشتنی! بعد هم دو کلام اختلاط کنیم و رفع زحمت کرده و کوله بارم را ببندم و برگردم به همان پاتوقم و از سر بگیرم مونولوگ ها را ! :) + موزیک به وقت صبح! Blank Space - Cover by Ali Brutofski Set Fire To The Rain - Adele Today's The Day - P!NK (لینک بالای 64 پیدا کردید، بیایید از من هدیه بگیرید!) Cloudy Now - Blackfield + موزیک به وقت ظهر-عصر هنگام بازگشت به خانه (پیاده در خیابان) ! Hamishegi - Shadmehr Aghili (فارسی!) Hello - Adele (خودتون باید داشته باشید اینو دیگه!) Dont Waa Know - Maroon 5 (آدام لوین جانم! پیشاپیش برنده دِ وُیس امسال :) ) Today's The Day (که بالاتر بهش اشاره کردم!) Begin Again - Taylor Swift (کاف در وصفش میگفت: ساز تویی، ناز تویی، زینت آواز تویی...!) Love Me Like You Do - Ellie Goulding (موزیک متن فیلم فیفتی شیدز!) + موزیک به وقت ظهر-عصر هنگام بازگشت به خانه (اتوبوس-ماشین -...) ! Angle By The Wings - Sia (آخ آخ...) Salted Wound - Sia (موزیک متن فیفتی شیدز!) Nightcall - London Grammar Ghost

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

خوب که بازی کردند و شهربازی را به غوغاکده تبدیل کردند، رفتند سراغ غرفه تا چیز میز بخرند! یک نفر گوشوارههای تزئینی،یک نفر انگشتر آبپاش، یک نفر هم از این مدادها که شبیه تنهی درخت هستند و دل هر دختر بچه ای را می ربایند...! خلاصه! هر کس چیزی خرید! به یکدیگر نشان می دادند و ذوق میکردند! "مال منو ببین چراغ داره!" "از من چه برقی میزنه!" "از من که بهتره! ببین رنگش یاسیـه!" صدایـشان سقف شهربازی را به لرزه انداخته بود! آخر میدانید که! دختربچه ها با هر چیز فینگیلی، ممکن است کلی ذوف کنند! حالا شما فکر کنید این همه بچه، با این همه انرژی و این همه چیز فینگیلی! با تمام توان هم روی گوشهایت را میگرفتی، باز هم فایده نداشت؛ فریاد شادیـشان خیلی بلند بود! در این میان، اما... یک نگاه می توانست هر دو گوشـت را کر کند! یک لحظه چشمانت بیفتد به نقطهای چند متر دورتر از تجمّع بچه ها... به دختربچهای با مقنعهی یک دست سفید که بخاطر نداشتن گلدوزی های صورتی، کمی با لباس فرم بقیه تفاوت داشت... دخترک گوشهای ایستاده بود و لبانش را به هم دوخته و چشمانش را به غرفهی فینگیل فروشی...! به گمانم اگر سوی چشمـش را م

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

مدتی پیش، وقتی اولین امتحانِ جبر زندگی ام را دادم، به استاد گرانقدر عرضه داشتم که "من از این درس متنفرم! وقتی میشینم پای جزوه هات، سرم درد میگیره، اینقدر که مزخرفه!" لبخند ملیحی تحویل داد و گفت "عادیـه!" ... بعدا نمره های آزمون آمد و 2.5 شدم! مطمئنم که با اختلاف، پایین ترین نمرهی کل زندگیام بود! بعدتر، امتحان بعدی را 7.5 گرفتم ؛ آن هم با تقلب 7 نمره ای! راستش یکی از تست هایش یک سوال بدیهی پرسیده بود که نیازی به تقلب نداشت و نیم نمره را با تلاش خودم گرفتم! :دی بعدتر، در آزمون کانون جبر را با 0% به سرانجام رساندم! این یعنی فاجعه! به یاد ندارم هیچوقت در درسی اینقدر کم انگیزه و مزخرف بوده باشم! الآن که دارم این متن را تایپ میکنم، شاید کمی هم مست باشم... نشسته بودم و تمام تلاش خودم را میکردم که حداقل یک خط از این x و y های مزخرف -که حقیقتا هیچ شباهتی با آن ریاضی که می شناختم و آن حد از شیرینی که در حسابان می بینم، ندارد!- را بخوانم.. ولی آنقدر خمیازه کشیدم که مجبور شدم یک فنجان قهوه دم کرده و نوش کنم... چند دقیقهای نگذشته بود، متوجه شدم که "نه بابا... این قصه سر دراز داره!" یک فنجان د

برچسب: مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه,مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه دانلود,مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه شاعر, نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

پیش نوشت: [نماد پستِ عشقی و تفریحی!] بدون معطلی و حتی بی مقدمه، مراسم اسکار را همین امشب برگزار میکنیم! به این ترتیب جوایز به شرح زیر تقدیم می شوند! [الان بنده در نقش جیمی کیمل دارم دو ماه زودتر اجرا میکنم یعنی!] + برای بازی در فیلمِ "روزی در اتوبوس"، اسکار «ضایع» ـترینِ سال تقدیم می شود به... همون دختری که توی اتوبوس مدام به دوستش می گفت "وای آیفون داره!" "آیفونـشو" ... و بعد من در یک حرکت انتحاری، پشت گوشی رو نشونش دادم و خیالش را با گفتن جملهی "سامسونگه" راحت کردم! طرف چیز شد.. :/ (با ادبش،آها.. کِــنِــف!) + برای بازی در فیلم تحسین شدهی "روزی در اتوبوس"، اسکار «اصفهانیـترین اصفهانی» سال تقدیم می شود به... همون آقایی که داخل دَفِ موزیسینِ داخلِ اتوبوس، اسکناس دوهزار تومانی گذاشت و 500تومان برداشت! یه چیزی در حد "بقیهی پولـشو گرفت!"... و البته با تشکر از حرکت شرم آورِ خودم که نتونستم جلوی خندهـمو بگیرم! + پرافتخارترین فیلم اسکار، با کسب جایزهی «باحالترین دماغ عملی» سال، به کار خود پایان میدهد... به این ترتیب، همون خانمی که آخر اتوبوس نشسته بود و به نوازندهی دف بلن

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

یعنی در این حد ؟؟ نه جان من! واقعا اون + آخر پست قبلی اینقدر بد بود و توهین تلقی میشد که به توپ ببندید منو ؟! همیشه وقتی یه نفر بهتون اینجور حرفها را بزنه شاکی میشید و بر علیهـش شورش میکنید یا حالا مسخره بازیـتون گرفته ؟؟ بعد خب نیازی هم نیست خصوصی فوش بدید! همینطور علنی اعلام وجود کنید خب! ... اصلا وبلاگی که اینطور بخاطر یه جملهی نسبتا ساده، بدون منظور و غیرقابل توهین تلقی شدن، به رگبار بسته بشه باید درش را گل گرفت و رفت... + دوستان اندکی که ذیلِ همون پست قبلی هم به بنده لطف داشتند، از این پست عبور کنند، چشم بسته... :)

برچسب: وبلاگ در راه ترجمه, نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

کیماس کرزامی سی پاسادو استا پردا تومور
یوگنو تینگو والور دیسکا پارا سیامپره دل دولور
دی ماسیادو پنیر کیسیگاموس اتا پوکراسیا
کوانتیمپو ماس پودره ویویر لا میس مامنتی
نووو نو وایجاس پرسومیندو نو
کیمدرابودو ال کورازون
یونو مکدا ناداماس
سیییی پرفیردا سی ال پرددور
.
و به اوج می رسد...
.
یوپرفیرو دخارته پارتیر کوسرتو پریسیونه
اینو وایجاس پورایی دیکیلدوسریامیس دمی سنتیمنتوس
نوووووو نووو

.: فارسیپانیایی شده توسط علی ترین :)

همین ! :)

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

+ از دیماه و بحث روز عرض کنم که... چهار عدد از امتحانات را از سر گذراندیم و حقیقتا پراسترسـترین هایشان را! ولی همین چهار امتحان کلی جریانات عجیب داشت! عجیب ترینـشان مربوط به دبیر دیوانهی حسابانـمان می شود که اعتقاد داشت با خواندن جزوهاش میتوان بالای 18 گرفت ولی بعد از امتحان اعتقاد پیدا کرد که "شوما سمپادی هستین. همینس که هَس!" ما هم خیلی شیک رفتیم شکایت کردیم تا حساب دستش بیاید! ولی قضیه! از این قرار است که دوست عزیزمان، امتحانی طراحی کردند که در آن میزان حداکثری از روابط غیرمعمول و ناآموخته و حتی مربوط به سالهای بالاتر را گنجاندند! بطوری که باوجود اینکه بطور رسمی بالای برگه نوشته شده بود "120 دقیقه" ، خود ایشان اجازه دادند که 195 دقیقه سر آزمون بنشینیم! ولی از من میپرسید، اگر 1950 دقیقه هم وقت داشتیم، کسی نمرهی کامل نمی گرفت! حتی همان دو المپیادی که شانس های مدال طلای امسالـمان هستند... + آنچه در روزهای اخیر به تماشا نشستم عبارتند از... Suicide Squad که جدا و حقیقتا به دلم نشست! تلفیقی از خنده، غم، هیجان، مارگوت رابی، ویل اسمیت! آیا کسی هست که بتواند یک سکانس مانند این بیاور

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

بجز وقتی که از خودش متنفر بشه و از زندگیش سیر ...

.: تصویر از وبلاگ ری را ...

برچسب: مرد که گریه نمیکنه,مرد که گریه نمیکنه آبجیز,مرد که گریه نمیکنه دانلود, نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

من یکی از لذت هام جواب دادن به کامنت و خوندن جواب کامنته! ولی اینکه آدمها حق دارند بعضی مواقع منزوی، تنهایی گزین، دیوونه، احمق، عوضی و کلا از اینجور چیزا بشن کاملا طبیعیه! فعلا هم طبق همین حقوق، نه حال کامنت گذاشتن دارم و نه حال کامنت جواب دادن! ولی ولی ولی... باید اعتراف کنم که حتی وقتی همونهایی هستم که بالاتر گفتم، نمیتونم از وبلاگ خیلی هاتون دل بکنم و میخونمشون... اصلا باید بگم که وبلاگ بعضی ها واسه من (گاهی) خود خود آرامشه... ضمن اینکه در حالت عادی هم من وبلاگ تموم ۱+۲۴ نفری که فالو میکنم را پست به پست و خط به خط با عشق میخونم... و نه حتی از روی وظیفه یا تعهد یا هر چی! پس صرف کامنت نگذاشتن دلیل بر نخوندن نیست... (که این بخش یه پیشنویس داره که بعدا ششااید منتشر بشه حتی!) کلا گفتم که در جریان باشید!...! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

صدای بوق توی سرم منفجر شد! نورون ها دیوانه وار به آب و آتش میزدند که انرژی انفجار جایی تخلیه شود! حرارت غیرقابل تحمل شده بود! یکهو برگشتم به سمت پراید سفید و با کف دو دست کوبیدم روی کاپوت و شروع کردم به بد و بیراه گفتن! عوضی الدنگ خطوط سفید عابر را نمی بیند؟ به راننده که کم کم صورتش سرخ میشد با سر اشاره کردم که برود و آرام آرام از جلوی ابوقراضه اش کنار رفتم! راننده خونش به جوش آمده بود و با توجه به اینکه یک آدم نفهم عصبی هر کاری از دستش بر می آید، با قدم های سریع دور شدم! به گمانم مردک میخواست از ماشینش پیاده شود! چرا که یکهو صداهایی بلند شد که "برو آقا..برو.." و احتمالا رفت! و اگر نمیرفت من الان درد داشتم! درد ها... درد! .: اگر کور هستید رانندگی نکنید... یعنی غلط میکنید و چیز میخورید و (...) که وقتی چشمانتان خطوط ۸×۲ عابر را نمی بیند، پایتان را روی پدال فشار می دهید! .:. فرهنگ اکثریت قریب به اتفاق ملت ما در حد تخم بوقلمون است... .:.: صدای بوق پراید از هدفون در حال پخش بهترین آهنگ کریستینا آگوئیلرا رد میشه! عجیبه ...! .:.:. عنوان برگرفته از صحبت های معلم ادبیات!

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

صفحه بندی